بدون مقدمه
اینجا افق نگاه ها باریکند و محبت گاه رنگ می بازد
باران
شیشه ی پنجره را شست
و اما از دل من
چه کسی نقش تو را خواهد شست.
پر حوصله ترین سرباز وظیفه میلاد.
زیرا در ان کسی هست که به تو می اندیشد...
سلام به همه ی آبجیا و داداشای خوبم
ممنون که تو این چند وقت کم که بعد از ۲ سال اومدم و آپ کردم
تنهام نذاشتین و همیشه سرم منت گذاشتین و پیشم اومدین
فردا ساعت ۳ بعد از ظهر عازم به خدمت سربازی هستم اگه
دوستان پیشم اومدن و من نتونستم برم و بهشون سر بزنم
واسه این بود که یه بار اعزاممون کردن و دوباره برمون گردوندن ولی
فردا دیگه اعزامم تو این ۲ ماهی که نیستم و آموزشیم
تنهام نذارین وبمو می سپارم به دست آبجیم و میرم دلتنگ همتون
می شم و همتون دوست دارم
التماس دعا
من از جنس احساسم برای تو بهشتی خواهم ساخت
من عاجزانه می گویم که به عشق تو نیازمندم
من هنوز به بارگاهی نرسیده ام که عشق ببخشم وجانم عشق طلب نکند

در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست
خو کرده ی قفس را میل رها شدن نیست
من با تمام جانم پر بسته و اسیرم
باید که با تو باشم به پای تو بمیرم
نام تو،اگر چه بهترین سرود زندگیست
من تو را
به خلوت خدایی خیال خود
(بهترین بهترین من) خطاب می کنم،
بهترین بهترین من !
روزهای زندگی
مثل برگ از شاخه می افتد و من،
همچنان تنهای تنها راه می رفتم.
آتشی در قلبم روشن شده است تند و سرکش.
آتشی که می تواند قطب شمال را به یک باره تبخیر کند. میتواند همه ی کوههای
سر سخت را فرو ریزد.
این آتش اگر به خورشید برسد آن را ذوب می کند اگر به جان جنگل ها و
میوه های وحشی بیفتد جز خاکستر چیزی باقی نخواهد گذاشت.
شب ها را شعله ور می کند و موج ها را می سوزاند. هیچ شمعی طاقت سوختن
در این آتش را ندارد و هیچ پروانه ای نمی تواند به او نزدیک شود تو این آتش
را در قله ی قلبم روشن کردی اگر سرا پا از عشقت بسوزم غمی نیست چون
دوست دارم.
عاشقم عاشق رویت گر نمی دانی بدان
سوختم در آرزویت گر نمی دانی بدان
گدای عشق توام
مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگیم خندیدی
برو تا راحت تر تکه های دل خویش را سر هم بند زنم
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقبت سر گردان
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان با دگران
وای به حال دگران
گروهی از مردم از عشق می خندند
آنها به ازدواج می خندند
آنها به شادکامی می خندند
و این بدان خاطر است که از خاطرات تلخ
در ژرفای وجود خود رنج می برند
آنها به هر چیز زیبا در زندگی بدگمان و شکاکند

عشق نیاز یک زندگی شاد است
پس خطر را قبول کن
با تمام قلب عاشق باش
با تمام ذهن عاشق باش
ارزش عشق بیش از این هاست
خیلی دنیای عجیبی قدیمی ها می گن قشنگی زندگی به همین پستی و بلندی هاشه
ولی من خسته شدم از این همه نا همواری دیگه بریدم
دوست دارم جایی باشم که دیگه هیچ کس نباشه نه آدمی نه عشقی نه عاشقی
خسته شدم از این همه عشق های دروغی از دوست داشتن های دروغی از عاشق
زندگی بودن و...
میگن بخند تا دنیا بهت بخنده چقدر بخندم خسته شدم از لبخند های اجباری...
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز می لرزد دل و دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
سکوت
سکوت همه جا را گرفته است و غوغا . شب است و تاریکی...
جز خودم کسی را کنارم نمی یابم . می خواهم فریاد بزنم ٬ می خواهم...
ناگهان صدایی مهر سکوت را در هم می شکند و به آرامی گوشم را نوازش می دهد
و افکارم را در صندوقچه ی قلبم محبوس می کند .

صدا ٬ صدای قصه های نا خدای سفینه ی قلبم است که مدام در کودکی برایم می گفت:
تا به شهر شیرین خواب وارد شوم . خواب مانند آهن ربایی دیدگانم را به خود جذب می کند
و مرا به دنیای خواب دعوت می کند . اما نه... حالا وقت خواب نیست باید رفت باید از این جا
پر کشید و رفت به جایی که تو را بخواهند باید رفت و منتظر نبود...
چون کسی نیست که انتظارت را بکشد .
کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پر از درد می شد
ناگهان سینه ام طوفان اندوهی می شود و به جانم چنگ می زند
اشک هایم همچون باران دامنم را رنگ می زند
وه... چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
نغمه ی من...
همچون آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دل های خسته
پیش رویم
چهره ی تلخ زمستان جدایی
پشت سر
آشوب تابستان٬عشقی ناگهانی
سینه ام
منزل گه اندوه و درد بد و گمانی
کاش چون پاییز بودم ...
کاش چون پاییز بودم ...

